یک روزی کلاس اول راهنمایی بودم در آن زمان شاه سازمانی بود به اسم شیروخورشید و پیشاهنگی که به دل خواه خود هر کس دوست می داشت عضو می شد و لباس فرم مخصوص داشت من عضو شیرخورشید شدم و لباسم پیراهن سفید با دامن مشکی با یک کلی آرم های آویزان به لباسمون مثل فرم پلیس ها و یک کلاه مشکی یا سرمه ای که جلوی کلاه هم آرم پرچم ایران خیلی بهم می آمدند و کارمان این بود به اردو رفتنو در روزهای تعطیلی به عیادت بیماران و رسیدگی به بدبخت و بیچاره ها یک روز پدرم اعتراض کرد و گفت تو حق نداری از این به بعد عضو شیروخورشید باشی و تمام لباس هایم را آورد وسط حیاط و با نفت آنها را آتش زد. روز بعد که رفتم مدرسه من طبق معمول پول داشتم رفتم یک دست لباس نوی شیروخورشید خریدم و پوشیدم و وقتی که از مدرسه برگشتم من و پدرم همزمان با هم به در خونه رسیدیم. پدرم در حالی سوار بر موتور بود و تازه از سر کار با سروصورت خاکی و گچی رسیده با حالتی خیلی تعجب آور و خنده به من نگاه می کرد و وقتی وارد خونه شدم از من پرسید می گم اینها را دیشب آتش زدم. این چطوریه ؟ من خندیدم و گفتم بابا دوباره از مدرسه خریدم پدرم ساعت ها می خندید و هرکس وارد می شد برایش تعریف می کرد که مرده گرایاش بیـــــــب ( این قسمت به دلیل غیر اخلاقی بودن حذف شد ) دیشب آتش زدم دوباره دیدم ُُتنش و.. !!!؟!؟؟!
نویسنده : کبرا » ساعت 4:9 صبح روز یکشنبه 88 فروردین 9