یک روز کلاس اول بودم و پدرم در کویت کار می کرد من بدجوری بهانه ی بابام را می گرفتم یادمه منو بغل می کردند و روی طاقچه می گذاشتند تا من آرام بگیرم. چند روز بعد وقتی که از مدرسه آمدم دیدم پدرم آمده و دراز کشیده خیلی خوشحال شدم و از ذوق سر تا پایش را بوسیدم و بی اختیار سر کچل او را لیس زدم پدرم قهقهه میزد.
یک روزی مادرم تمام رختخواب های اضافی را مرتب کرده و تمیز و ملافه کرده بود و بسته بندی کرده بود ودر گوشه ای ازراه پله گذاشته بود و در راه پله را هم قفل کرده بود که مبادا گربه ای یا گرد و خاکی باشد. کمدی هم در کار نبود و برای مدتی برای معالجه به بیمارستان رفته بود وقی که برگشت سراغ تک تک سفارش هایی را که قبلا به ما کرده بود را گرفت و بعد رسید به نوبت رختخواب ها که من خنده ام گرفته بود واز شدت خنده جیغ میزدم مادرم به شک افتاد چه شده سوال می کرد. آتش گرفته اند یا دزد آنها را برده و یا هم نکند آنها را هم به زری داده ای ! دیگه چه اتفاقی از این بدتر من بعد از کلی خنده گفتم مامان مامان مامانی خوشگله گربه از در حال پایین اومده داخل خونه و رفته توی رختخواب ها و زایمان کرده مادرم گفت ای داد و بیداد برادرم می گفت تازه یتیم داری شروع شد و برای گربه ها نوحه می خواند و می گفت خدایا دوتا تخم جن دارم ازش و مادرشان گذاشته رفته و خلاصه گربه ها عضوی از خانواده ی ما شده بودند وبا ما سر سفره غذا می خوردند و نوه دار هم شدیم.
یک روز زمستانی بود کلاس دوم راهنمایی بودم شب امتحانم بود و من رفتم توی اتاق پذیرایی و دراز کشیدم و شروع به درس خواندن کردم پا ی کتاب ها خوابم برد و منم مست خواب شده بودم نیمه های شب بود که سردم شده بود هر چه پتو را روی خودم می کشیدم واین ور واونور می کردم فقط روی سینه ام گرم گرم بود ولی از کمرو پاها یخ کرده بودم به ناچار چشمانم را باز کردم دیدم من به جای پتو گربه ی بزرگی را در بغل گرفتم و گربه ی بیچاره مثل یک بچه ی دو ساله تسلیم و آرام توی بغلم خوابیده بود من از وحشت گربه بدبخت را پرت کردم گربه یک ناله ای وغره ای کرد و از پنجره پذیرایی عجولانه فرار کرد بیچاره گربه که دستش نمک نداشت.
یک روز کلاس دوم دبستان بودم هر روز نوبت یک نفر می شد مسئول تخته سیاه و گچ کلاس نوبت هر کس که می شد با یک حسرتی به او نگاه می کردم ومنتظر بودم تا روزی هم نوبت من شود کلاس ما پنجاه نفری تا این که یک روز نوبت من شد از خوشحالی تمام گردهای گچ که روی لبه ی تخته سیاه بود به سر و صورتم و لباس هایم مالیدم و به خونه رفتم در بین راه به همه نگاه می کردم خلاصه وقتی با خوشحالی رسیدم به خونه خانواده ام از من پرسیدند پس چرا اینقدر سروصورتت گچی است گفتم برای این که همه بفهمند من امروز مسئول گچ و تخته سیاه هستم و . . .
یک طرح پشنهادی برای آشتی دادن و پایین آمدن آمار طلاق بین زن و شوهرها شما هم می توانید در این برنامه شرکت کنید و نظرات و پشنهاد و انتقاد های خود را برای ما بفرستید مدتی است که برنامه رادیو ی جوان درباره ی خلاقیت ها صحبت میکند برنامه ی جالبی است و سوال می کند آیا حس خلاقیت در همه ی انسانها وجود دارد ؟ و آیا استفاده می شود یا نه و نظرات مختلفی از شرکت کنندگان علاقه مند به این برنانه داده می شود همه درباره اکتشافات صحبت می کنند ولی من یک سوال از روانشناسان و روان کاوان و مشاوره های خانواده دارم تا بحال شما چه طرحی و چه خلاقیتی برای آشتی دادن زن و شوهرهایی که زندگی آنها به یک مو بند است و نه خانواده و نه مشاوران خانواده حریف این زن و شوهرها نمی شوند و آنها با یک دندگی فقط راه طلاق را پیشنهاد می دهند البته اختلاف های ناموسی و خیانت بهم دیگر آن بحث دیگری دارد و خارج از این برنامه می باشد چون بابایم از توی قبر هم در بیاید هم نمی تواند مسعله ی خیانت مخفیانه و...... راحل کند. اما من یک طرح جالبی دارم البته یک تجربه زندگی من می باشد زن و شوهرهای قهری که حریف هم میشوند و تمام مراحل قانونی را هم طی کرده اند و مشاور و خانواده هم از پس آنها برنمی آید خوب دقت بفرمایید و این کار را با حوصله انجام دهید پنج دقیقه قبل از حکم قطعی طلاق حاکم زن و شوهرهای بریده از زندگی را به مدت نیم ساعت در یک اتاق خیلی کوچک قرار دهید و درب آن را محکم و محکمتر ببندید و تعدادی موش بزرگ در اتاق آنها از قبل بیندازید و بعد از نیم ساعت درب را باز کنید چه نتیجه می گیرید و به این گزینه ها جواب درست بدهید گزینه ی الف - آیا آنها موشها را گرفته و به سر و صورت هم می کوبند. گزینه ی ب - آیا موشها سر و صورت زن و شوهر را گرفته اند و را به هم می کوبند. کزینه ی ج - آیا موشها آنها را می خورند. گزینه ی د - آیا آن زن وشوهر همدیگر را خورده اند و اثر و آثاری از آنها دراتاق دیده نمی شود منتظر نظرات شما عزیزان میباشم بای بای