یک روزی مادرم تمام رختخواب های اضافی را مرتب کرده و تمیز و ملافه کرده بود و بسته بندی کرده بود ودر گوشه ای ازراه پله گذاشته بود و در راه پله را هم قفل کرده بود که مبادا گربه ای یا گرد و خاکی باشد. کمدی هم در کار نبود و برای مدتی برای معالجه به بیمارستان رفته بود وقی که برگشت سراغ تک تک سفارش هایی را که قبلا به ما کرده بود را گرفت و بعد رسید به نوبت رختخواب ها که من خنده ام گرفته بود واز شدت خنده جیغ میزدم مادرم به شک افتاد چه شده سوال می کرد. آتش گرفته اند یا دزد آنها را برده و یا هم نکند آنها را هم به زری داده ای ! دیگه چه اتفاقی از این بدتر من بعد از کلی خنده گفتم مامان مامان مامانی خوشگله گربه از در حال پایین اومده داخل خونه و رفته توی رختخواب ها و زایمان کرده مادرم گفت ای داد و بیداد برادرم می گفت تازه یتیم داری شروع شد و برای گربه ها نوحه می خواند و می گفت خدایا دوتا تخم جن دارم ازش و مادرشان گذاشته رفته و خلاصه گربه ها عضوی از خانواده ی ما شده بودند وبا ما سر سفره غذا می خوردند و نوه دار هم شدیم.